![]() |
![]() |
|
| شهادت همه ی ارزومه! |
|
دیگه همه چی تموم شد.....
به زودی حذف خواهد شد و حذف خواهم شد........................... وللی به این راحتی ها و سادگی ها کم نمیارم..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:40 توسط دلشکسته امیدوار! |
|
|
سید مهدی قوام و زن روسپی چراغهای مسجد دسته دسته روشن میشوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سید مهدی که از پلههای منبر پایین میآید، حاج شمسالدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز میکند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام میکنند راه باز میکنند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش… آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل… دست شما درد نکند، بزرگوار! سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، میگذار پر قبایش. مدتها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری! آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی میکنن… حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک میشود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…*زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالیاش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه میکرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لبها، گیسهای پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونهای نبود که معترضش بشوند…*حاج مرشد! جانم آقا سید؟ آنجا را میبینی؟ آن خانم… حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین. استغفرالله ربی و اتوبالیه… سید انگار فکرش جای دیگری است… حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا. حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه میکند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمیگوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله… سید مکثی میکند. بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمیخورد مشتری باشیم؟! حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی میشود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه میکند و سمت زن میرود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور میکند. به قیافهشان که نمیخورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله میگوید. - خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند. زن، با تردید، راه میافتد. حاج مرشد، همانجا میایستد. میترسد از مشایعت آن زن!… زن چیزی نمیگوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش… دخترم! این وقت شب، ایستادهاید کنار خیابان که چه بشود؟ شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشمهایش که قدری هوای باران: حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم… سید؛ ولی مشتری بود! پاکت را بیرون میآورد و سمت زن میگیرد: این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمردهام. مال امام حسین(ع) است… تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!… سید به حاجی ملحق میشود و دور… انگار باران چشمهای زن، تمامی ندارد…*چندسال بعد…نمیدانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج میشود. زیر لب همینجور سلام میدهد و دور میشود. به در صحن که میرسد، نگاهش به نگاه مرد گره میخورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را میپاییده، نزدیک میآید و عرض ادبی. زن بنده میخواهد سلامی عرض کند. مرد که دورتر میایستد، زن نزدیک میآید و کمی نقاب از صورتش بر میگیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض: آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان میآید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت… آقا سید! من دیگر… خوب شدهام! این بار، نوبت باران چشمان سید است… پ.ن: سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف میکرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،
به اندازهی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.
زار زار گریه میکردند و سرشان را میکوبیدند به تابوت…
--------------------------------------------------------------------- دل نوشت: کاش ادم بزرگا یخورده ماهارو درک کنم خداجون خودت حاکم قلب هایی ... خودت کمک کن........ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:5 توسط دلشکسته امیدوار! |
|
|
مادرخوبم مادر مهربونم بهترینم حضرت زهرا(س) روز میلادت روز آمدنت بر این زمین خاکی مبارک باد...
بزرگترین آرزوم اینه که اینقدر لیاقت پیدا کنم که مادر صدات بزنم و روز قیامت هم چون محرم هستم بهتون ایشالا وقتی به صحنه ی قیامت میایدجز اون دسته افرادی نباشم که سرم باید پایین بندازم... گریه ام میاد... کمکم کن مادر اینروزا بیشتر از قبل بیشتر از هروقت دیگه بهتون نیاز دارم.. یازهراا مادر خوبم ادامه ی تعطیلی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:50 توسط دلشکسته امیدوار! |
|
|
......
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:35 توسط دلشکسته امیدوار! |
|
|
سلام نظرات همه ی دوستان رو میخونم برای همین هست که تایید میکنم ولی هیچ پستی توی وبلاگم نمیزارم مگر اون پستی که مد نظرم هست به همین علت هم هست که فعلا به هیچ وبی سرنمیزنم چون میخام اخر نظراتم نکته ای رو بنویسم که تا وقتی که به نتیجه نرسیدمک نمینویسم...
دعام کنید خیلی نیاز دارم خیلی شرایطم سخته.. خدا مادر داداش رضا.. هویزه... گریه... حبیب دعام کن یازهرا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:42 توسط دلشکسته امیدوار! |
|
|
تا اطلاع ثانوی تعطیل شد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:11 توسط دلشکسته امیدوار! |
|
|
ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی
بانوی بو تراب چرا پا نمی شوی پهلوی من هم از خبر رفتنت شکست رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی با قطره قطره اشک سلامت نموده ام زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی رفتی و روی صورت خود را کشیده ای ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد مردم از این خطاب چرا نمی شوی می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی این روزها محتاج دعاتون هستم...دعام کنید.................خبری در راه است..... یازهرا |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:56 توسط دلشکسته امیدوار! |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:53 توسط دلشکسته امیدوار! |
|
|
هیئت...
سینه زدن... خام الحسین(ع) خادم الزهرا(ع) زائر شهدا... خادم الشهدا.. کاروان... تیم... یادمان... شلمچه... هویزه... خین... شب قدر... سحر ماه رمضان... قبل اذان... دعا... قرآن... سوره محمد(ص) قرآن... استخاره... چه خبر است؟؟؟ یازهرا خودت کمکم کن...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 2:33 توسط دلشکسته امیدوار! |
|
|
مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر
آخیش چقدر الان دارم راحت صدات میزنم مادر..... مادر منو ببخش مادر تو رو حق بچه هات زینب حسن حسین ام کلثوم عباس رقیه .تو رو خدا منو ببخش... مادر میدونم تو این 20 ساله چقدر با گناهایی که کردم به صوورت پسرت مهدی سیلی زدم... مادرجان من همه ی با همه ی بدیم با همه ی گنه کاریم به جون حسینت دوستت دارم بابا خادم هیئتت که بودم... دستمو بگیر نزار به گذشه برگردم... میخام خادمت باشم... میخام نوکرت باشم.. چقدر قشنگه بهم بگن خادم الزهرا....نمیتونم بنویسم دلم داره میترکه چشام..... ببخشید ببخشید... امشب میخام برم حرم پیش خانم ... میخام برم گلزار پیش شهدای گمنام.... آخی... آخ دلم.... خداااااااااااا ₪ عنایت عجیب حضرت زهرا (سلام الله علیها) به جوان گناهکار ₪
فایل صوتی زیبا – از دست ندین! آخرش باور نکردنیه پس تا آخر گوش بدین
یازهرا یازهرا بشکند گر سینه هامون به ولله یازهرایازهرا میگیریم انتقامتو ایشالا....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 17:33 توسط دلشکسته امیدوار! |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یا فاطمه بی تو تموم عاشقی ها باطله
مزد همه سینه زنها عشق تو ------------------------------------ خطاب به شهدا: دشمن اعدائتونم.رفیق هرچی حسینی. سید علی مقتدامه.فدای راه خمینی ------------------------------ وصیت کردید شما به اطاعت از ولی ایشالا ماهم بشیم فدای سید علی |
| آرشیو موضوعی |
|
سید خراسانی امام خامنه ای شهدا مذهبی سیاسی طرح وکاریکاتور شهدای عزیز استان قم محصولات فرهنگی هیئت فاطمیون |
|
RSS
|